تبلیغات
یاد یاران جنگ - هنوز عباس در قاب خاطراتم می خندد
 
      یاد یاران جنگ
YadeYaraneJang

بسم الله الرّحمن الرّحیم اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً. اللهم صلّ علی محمّد وآل محمّد و عجّل فرجهم 

سر تیتر جراید
برنامه های اندرویدی
درباره وبلاگ


رهبر کبیر انقلاب
ما در جنگ ابهت دو ابر قدرت غرب و شرق را شکستیم.
***
مقام معظم رهبری
زنده نگاه داشتن یاد و خاطره شهدا کمتر از شهادت نیست.
***
مقام معظم رهبری
شهدا ستارگان درخشانی هستند که می توان با آنها راه را پیدا کرد.
***
مقام معظم رهبری
یاد دوران دفاع مقدس را نگذارید از یادها برود. خاطره‌ی این سرزمین‌ها را زنده نگهدارید. دشمنها می‌خواهند قضیه دفاع مقدس، فداکاری‌ها و شخصیتهایی که در این فداکاری‌ها نقش آفریدند، اینها را یا نشناسیم یا از یاد ببریم.

کارنامه عملیات ها
وضعیت آب و هوا
حدیث تصادفی
اوقات شرعی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :



هنوز عباس در قاب خاطراتم می خندد


لحظه آخر عباس را از قاب پنجره اتوبوس دیدم که سرش را بالا گرفته و آرام لبخند می زد. یک دستش را روی سینه‌اش گذاشته و دست دیگر را به نشانه خداحافظی برایم تکان می‌داد. این آخرین تصویری است که از زنده بودن عباس به یاد دارم.

خبرگزاری دفاع مقدس: شب رفتن به سفر حج، در خانه کوچکمان، آدم های زیادی برای خداحافظی و بدرقه جمع شده بودند. صد و چند نفری می شدند. عباس، صدایم کرد که برویم آن طرف.

از خانه سابقمان تا خانه جدیدمان که قبل از این که خانه ما بشود، موتورخانه پایگاه بود، راه زیادی نبود.

رفتیم آن جا که حرف‌های آخر را بزنیم. چیزهایی می‌خواست که در سفر انجام بدهم. اشک، همه پهنای صورتم را گرفته بود. نمی خواستم لحظه رفتنم، لحظه جدا شدنمان، تلخ شود. گفت: مواظب سلامتی خودت باش، اگر هم برگشتی دیدی من نیستم...

این را قبلاً هم شنیده بودم. طاقت نیاوردم. گفتم: عباس چه طور می توانم دوریت را تحمل کنم؟ تو چطور میتوانی؟

هنوز اشکهای درشتش پای صورتش بودند.

گفت: تو عشق دوم منی، من می خواهمت؛ بعد ازخدا. نمی خواهم آن قدر بخواهمت که برایم مثل بت شوی.
ساکت شدم. چه می توانستم بگویم؟ من در تکاپوی رفتن به سفر و او.... گفت: ملیحه! کسی که عشق خدایی خودش راپیدا کرده باشد، باید از همه اینها دل بکَند. اتوبوس منتظر آمدنم بود.

همه سوار شده بودند. بالاخره باید جدا می شدیم. آقایی که کنار اتوبوس مداحی می کرد و صلوات می فرستاد، یک باره گفت: برای سلامتی شهید بابایی صلوات. پاهایم دیگر جلو نرفتند.

برگشتم به عباس گفتم: این چه می گوید. گفت: این هم از کارهای خداست.

لحظه آخر از قاب پنجره اتوبوس او را دیدم که سرش را بالا گرفته و آرام لبخند می زد.

یک دستش را روی سینه اش گذاشته و دست دیگرش را به نشانه خداحافظی برایم تکان می داد.

این آخرین تصویری بود که از زنده بودن عباس دیدم.





نوع مطلب : جهاد و شهادت، 
برچسب ها : زندگی نامه،
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





وصیت شهدا
نظرسنجی
نظرتان در مورد مطالب درج شده:





روزشمار جنگ
مستندات
چندرسانه ایی
هشت سال جنگ
مطالب اخیر
معرفی وبگاه
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

ساعت و تقویم
 
 
بالای صفحه